تبليغاتX
ساز خاموش
آری وقت تنگ است ...، بگذار موسیقی آغاز گردد.
 
 

گداخت جان که شود کار دل تمام و نشد

بسوختیم در این آرزوی خام و نشد

رواست در بر اگر می تپد کبوتر دل

که دید در ره خود پیچ تاب دام و نشد

پیام داد که خواهم نشست با رندان

بشد به رندی و دردی کشیم نام و نشد

به کوی عشق منه بی دلیل راه قدم

که من به خویش نمودم صد اهتمام و نشد

فغان که در طلب گنجنامه ی مقصود

شدم خراب جهانی ز غم تمام و نشد

دریغ و درد که در جستجوی گنج حضور

بسی شدم به گدایی بر کرام و نشد

هزار حیله برانگیخت حافظ از سر فکر

در آن هوس که شود آن نگار رام و نشد....

کار "آه باران" استاد و شنیدین؟من که خیلی باهاش حس می گیرم و آروم می  شم. البته بعد از اون "رندان مست "هم اومده بودکه قشنگیای خاص خودشو داشت.

میدونم اگه تمام عمرم فقط یه تراک از کارای استاد مثلا" از دود عود (ای یوسف خوشنام ما...)رو داشته باشم و بزارم رو ریپیت برام کافیه و سیر نمیشم ازش. خواهرم اما تا میبینه من دارم از استاد تعریف می کنم کلی می زنه تو ذوقم.میگه سنتی میخونه که اینطور با شبکه های بیگانه مصاحبه میکنه و وطن فروشه .اگه چیز بنجل میخوند حزب مخالف راه مینداخت: (

منم هر چی میگم بابا فقط داره از حقش دفاع میکنه انگار نمیتونم قانعش کنم.

یادمه قبل انتخابات به دوستی گفتم امیدوارم هر کی رئیس جمهور میشه رابطه ی خوبی با استاد و همکاراش برقرار کنه و ایشونو با دولت و صدا و سیما آشتی بده.

اما انگار اوضاع داغونتر از اینه که دولت ما به فکر موسیقی اصیل ایرانی بیفته.

چه میشه کرد.؟فقط آرزو میکنم استاد حالا حالا ها سالم و سرحال باشن و بخونن واسمون.

 

|+| نوشته شده توسط مهتا در یکشنبه هفدهم آبان 1388  |
 آیین دوستیابی
 

اگه کمی اهل مطالعه باشید حتما"  کتاب آیین دوستیابی آقای کارنگی رو خوندین،از اون کتابای انرژی بخشه.من خیلی چیزا از این کتاب یاد گزفتم اما یکیش خیلی جالبه و اون این بود که سعی کنیم اسم آدمای زیادیو بلد باشیم و اونا رو به اسم صدا کنیم.دیگه این که روز تولد آدما رو فراموش نکنیم.

من خودم یه سر رسید دارم که تو صفحه ی اولش تقویم کل سال گنجونده شده. تو همون صفحه دور روز تولد اطرافیان و دوستانم دایره کشیدم و اسمشونو کنارش نوشتم.

هر چند وقت یک بارم یه نفر به این لیست اضافه میشه.البته دیگه روزاشو حفظ کردم و به خاطر سپردم که تولد کی کیه.خیلی لذت بخشه وقتی به دوستی که ۶ ماه صداشو نشنیدی پیام میدی و تولدشو تبریک میگی.گاهی اوقات روز شماری میکنم که فلان روز بیاد و تولد دوستیو تبریک بگم و هر دومون لذت ببریم از این یادآوری.

اول مهر تولد من بود و خیلیا بهم تبریک گفتن .از خیلیا هم انتظار نداشتم این روز و یادشون باشه اما در نهایت تعجب بهم تبریک گفتن و کلی خوشحالم کردن.از همشون ممنونم .

یادتونم باشه نولد دوستاتونو فراموش نکنین.

|+| نوشته شده توسط مهتا در پنجشنبه دوم مهر 1388  |
 دلتنگی
سلام

بلاخره من تونستم وارد صفحه ی وبلاگم بشم.

مدتها بود که بدلایل فنی بلاگفا تو سیستمم باز نمیشد و حالا خوشحالم که باز هم می تونم بنویسم .

قبل از هر جیز از دوستانی که غیبتم نگرانشون کرد معذرت میخوام و ممنونم که جویای حالم شده بودند.

یه خورده این دوری باعث شد از حال و هوای نوشتن دور بشم اما حتما" دوباره اوضاع درست میشه.

عنوان مطلبو نا خودآگاه گذاشتم "دلتنگی" بازم انگار این حس لعنتی اومده سراغم.

دلیلشو میخواین بدونین؟

اولش این بارون سیل آساس که من فقط دوست دارم شبا بباره.بارون روز آدمو از کار و زندگی میندازه.

دیگه اینکه تابستون داره تموم میشه و من کلی کار عقب مونده دارم که می خواستم توتابستون انجامشون بدم اما نشد.

جالب اینجاست که پروژه ی کارشناسی مو هم هنوز به پایان نرسوندم و همین روزا باید تحویلش بدم.

کلاس سه تارم و که نیمه کاره ول کردم چون تمرین تو خونه ش وقتمو می گرفت.

طبق قراری که با خودم گذاشتم نتونستم عمل کنم و تو ی تابستون به یه کلاس ورزشی برم.

قرار بود دستگاههای موسیقی و به کمک دوستی بشناسم اما نشد.

قرار بود تو بعضی نرم افزارا اموزشمو تکمیل کنم اما نشد.

الان سوالی که اذیتم میکنه اینه که پس چی شد؟تابستونت چی شد؟

حالام که ماه رمضونه و آدم حس هیچ کاریو نداره.اگرم فرصتی دست داد دوست داره به دعا یا خوندن یه جزء قرآن بگذره.

به نظرم تقصیر خودمه.اماخب غصه خوردن فایده ای نداره.

مهم یه برنامه ریزیه درست واسه آینده س.

امیدوارم هیچ اتفاقی برنامه ی رسیدن به  آرزوهاتونو بهم نزنه.واسه من و برنامه هام هم دعا کنین.

|+| نوشته شده توسط مهتا در دوشنبه دوم شهریور 1388  |
 میوه ی تاریک

باغ باران خورده می نوشید نور

لرزشی در سبزه های تر دوید:

او به باغ آمد ، درونش تابناک

سایه اش در زیر و بم ها ناپدید.

 

شاخه خم می شد به راهش مست بار،

او فراتر از جهان برگ و بر.

باغ ، سر شار  از تراوش های سبز،

او درونش سبزتر ،سرشارتر.

 

در سر راهش درختی جان گرفت

میوه اش همزاد و همرنگ هراس.

پرتوی افتاد در پنهان او:

دیده بود آن را به خوابی ناشناس.

 

در جنون چیدن از خود دور شد.

دست او لرزید،ترسید از درخت.

شور چیدن ترس را از ریشه کند:

دست آمد ، میوه را چید از درخت.

                              (سهراب سپهری)

 

|+| نوشته شده توسط مهتا در دوشنبه پانزدهم تیر 1388  |
 مرگ
امروز تو خونه بحثی پیش اومد که در مورد مرگ بود.

من الان به این نتیجه رسیدم که بسیار بسیار آماده و حتی مشتاق مرگم.

نه اینکه بگم از لحاظ کارنامه ی اعمال آماده م یا مستقیما" قراره به بهشت برم.

بر عکس،بیشتر از سفید بودن نامه ی عمل ،امیدم به بخشش خداس.

اما اون چیزی که دوست دارم  تو این پست بنویسم تا هیچوقت تازگی شو از دست نده ،همین علاقه ی به مرگه.

نگید زندگی نعمته کفر نعمت نکن،

خودم این چیزا رو میدونم.خوبم میدونم.اما آدم میتونه بین نعمتای خدا هر کدومو که خواست بپسنده دیگه.الان تو این ساعت ، من بدجوری مشتاق مرگم.

دوست دارم بمیرم و ببینم بعد از مرگ چی میشه.یه ذره شعار ماب شد.اما شعار نیست.دوست دارم بفهمم چرا آفریده شدیم.آخرش که چی؟حرفای مگوی بشنوم و دور بشم از این دنیایی که  حیاتش دوری از واقعیت ها و شنا کردن تو دریای دورویی هاست.

دوست دارم  تو یه گور تنگ و تاریک دراز بکشم، بعد یکی از طرف خدا بیاد بگه امشب جلسه ی  راز خلقت داریم اگه دوست داری پاشو بیا.

دوست دارم اونجا که رفتم بدون اینکه بپرسم ،بشنوم یا ببینم ،اون چیزی رو که  الان به ذهن هیچکدومون نمیرسه.و نرسیده.

همین الانم دوست دارم بمیرم، نه یک ساعت دیگه یا یک روز دیگه  یا یک سال دیگه .

شما با من نمیاین؟ خوش می گذره ها.

پذیراییش که زبانزد خاص و عامه.اگه خواستین ،بیاین .(فقط قول نمیدم ما رو هم اونجا تو اون جلسات راه بدن.

البته احتمالا" یه چند میلیون سال جهنم رو ریپیت واسمون میبرن .بعدش دیگه عفو .)

شوخی کردم.از این خبرا نیست.هر چی هست .عشق و بخشش و روشنگریه.

نمیدونم نظر شما چیه.

(ببین شب لیله الرغائب که شب آرزوهاست چه آرزویی به زبون من اومده.بیچاره مامانم...

خدایا ما را آن ده که آن به)

 

|+| نوشته شده توسط مهتا در پنجشنبه چهارم تیر 1388  |
 مهمان و تنگی حوصله ی میزبان
جمعه ها کم آدم بی حوصله س،وای به اینکه ۹ صبح که داری فکر میکنی از خواب سیر شدی یا دلت میخواد همچنان تو رختخواب بمونی و از آرامشی که داری لذت ببری اونوقت یه دفه یه عده مهمون ناخونده یا الله یا الله گویان بیان پشت در خونه.

اه.

حالم از هر چی مهمونی ناخونده بهمه.

مثلا" فرهنگی ان نمیگن آخه اینا بچه محصل دارن، دانشجو دارن.الان فصل امتحاناته.

آخه بابا من خونواده هایی و سراغ دارم واسه مهمونیاشون که فقط یه چایی میوه توش میخورن و ۲ساعت بعد از شامه از دو هفته پیش قرار میزارن و هماهنگ میکنن.

حالا خونه ی ما .....

بابام هم که مثل امپراتور در صدر مجلس میشینه هی پشت هم میگه خدایا این مهمونو از ما نگیر.

مهمون خوبه مهمونی هم خوبه اما آخه آدم همیشه که حوصله نداره.بابا شاید ما میخواستیم روز جمعه ای بریم جایی ، پارکی چه میدونم شایدبه یکی قول دادیم بریم خونه ش.

الان من فکر میکنم اگه اینا نمیومدن ۵ فصل هوش مصنوعی رو تا الان خونده بودم و اگه این درس و پاس نکنم گردن این مهموناس.

(خدا الان داره به من چپ چپ نگاه میکنه میگه مگه نشنیدی میگن مهمون حبیب منه؟)

باشه ولی ...

اصلا " تا اینا نرن من دیگه از این اتاق بیرون نمیرم.

(روح خبیث منم بر شما عیان شد با این پست گرانبها)

 

|+| نوشته شده توسط مهتا در جمعه بیست و نهم خرداد 1388  |
 زمستان در بهار
سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت
 
سرها در گريبان است

كسي سر بر نيارد كرد پاسخ گفتن و ديدار ياران را
 
نگه جز پيش پا را ديد ، نتواند

كه ره تاريك و لغزان است

وگر دست محبت سوي كس يازي

به اكراه آورد دست از بغل بيرون

كه سرما سخت سوزان است
 
نفس ، كز گرمگاه سينه مي آيد برون ، ابري شود تاريك

چو ديدار ايستد در پيش چشمانت

نفس كاين است ، پس ديگر چه داري چشم

ز چشم دوستان دور يا نزديك ؟

مسيحاي جوانمرد من ! اي ترساي پير پيرهن چركين
 
هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... آي

دمت گرم و سرت خوش باد

سلامم را تو پاسخ گوي ، در بگشاي

منم من ، ميهمان هر شبت ، لولي وش مغموم

منم من ، سنگ تيپاخورده ي رنجور

منم ، دشنام پست آفرينش ، نغمه ي ناجور

نه از رومم ، نه از زنگم ، همان بيرنگ بيرنگم

بيا بگشاي در ، بگشاي ، دلتنگم

حريفا ! ميزبانا ! ميهمان سال و ماهت پشت در چون موج مي لرزد

تگرگي نيست ، مرگي نيست

صدايي گر شنيدي ، صحبت سرما و دندان است
 
من امشب آمدستم وام بگزارم

حسابت را كنار جام بگذارم

چه مي گويي كه بيگه شد ، سحر شد ، بامداد آمد ؟

فريبت مي دهد ، بر آسمان اين سرخي بعد از سحرگه نيست
 
حريفا ! گوش سرما برده است اين ، يادگار سيلي سرد زمستان است
 
و قنديل سپهر تنگ ميدان ، مرده يا زنده

به تابوت ستبر ظلمت نه توي مرگ اندود ، پنهان است

حريفا ! رو چراغ باده را بفروز ، شب با روز يكسان است
 
سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت
 
هوا دلگير ، درها بسته ، سرها در گريبان ، دستها پنهان

نفسها ابر ، دلها خسته و غمگين

درختان اسكلتهاي بلور آجين

زمين دلمرده ، سقف آسمان كوتاه

غبار آلوده مهر و ماه

زمستان است

            (مهدی اخوان ثالث)

|+| نوشته شده توسط مهتا در چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388  |
 جمله ی هفته
نکته ی تلگرافی:

جمله ی هفته ای که از سخنان دکتر شریعتی برای هفته ی سوم خرداد گذاشته بودم انقدر پر مغز و

عمیق بوده که دلم نمیاد به این زودیا عوضش کنم.با اجازه تون میخوام این جمله یک ماه سر جاش

بمونه تا کاملا" وارد روح و ذهنم بشه.

امیدوارم شماهم استفاده شو ببرین.

|+| نوشته شده توسط مهتا در یکشنبه بیست و چهارم خرداد 1388  |
 مولانا

سلام

دوستی از مولانا گفت و من یاد خاطره ی دیگه ای از خوابگاه دانشجویی مون افتادم.

زهرا حتما" یادشه.

من این شعر مولانا رو (که در ادامه میارم) خیلی اون زمان دوست داشتم و ورد زبونم شده بود.

تا جاییکه مصرع اولشو با خط خوشنویسی دست و پا شکسته م تو یه کاغذ ابر و باد خوشگل نوشتم و چسبوندم به دیوار اتاقمون.

یادمه همه محو این حرف مولانا می شدن .حتی مسئولین مرد و زنی که واسه بازرسی به اونجا میومدن مدتی جلوی اون دست نوشته توقف میکردن و البته بچه ها به شوخی می گفتن که اینا هیچی  ازش درک نمی کنن و الکی سر تکون میدن . ما تا یه مدت همدیگه رو با اون مصراع خطاب می کردیم .هی می گفتیم:

نگفتمت؟ د بگو دیگه. گفتمت یا نه؟

خلاصه میخوام بگم یه زمانی با مولانا هم دورانی داشتیم .

******

نگفتمت مرو آنجا که مبتلات کنند؟

که سخت دست درازند و بسته پات کنند؟

نگفتمت که بدان سوی دام در دام است؟

چو در فتادی به دام،کی رهات کنند؟

نگفتمت به خرابات طرفه مستانند؟

که عقل را هدف تیر ترهات کنند؟

.....

چو تو سلیم دلی را چو لقمه بربایند

بهر پیاده شهی را بطرح مات کنند

بسی مثال خمیرت دراز و گرد کنند

کهت کنند و دو صد بار کهربات کنند

تو اعتماد مکن بر کمال و دانش خویش

که کوه قاف شوی زود و در هوات کنند

هزار مرغ عجیب از گل تو برسازند

چو زآب و گل گذری تا دگر چهات کنند

چو در کشاکش احکام راضیت یابند

ز رنجها برهانند و مرتضات کنند

********

 

|+| نوشته شده توسط مهتا در شنبه شانزدهم خرداد 1388  |
 ری را
 

می دانم حالا سالهاست که دیگر هیچ نامه ای به مقصد نمی رسد

حالا بعد از آن همه سال ، آن همه دوری ، آن همه صبوری.

من دیدم از همان سر صبح آسوده   هی بوی بال کبوتر و نای تازه ی نعنای نو رسیده می آید

پس بگو ،،قرار بود که تو بیایی و.....من نمی دانستم.

دردت به جان بیقرار پر گریه ام

پس این همه سال و ماه ساکت من کجا بودی؟

حالا که آمدی   حرف ما بسیار ، وقت ما اندک، آسمان هم که بارانیست...

به خدا وقت صحبت از رفتن دوباره و دوری از دیدگان دریا نیست

سر به سرم میگذاری ها...

می دانم که می مانی پس لااقل باران را بهانه کن.

دارد باران می آید.

مگر میشود نیامده باز    به جانب آن همه بی نشانی دریا برگردی؟

پس تکلیف طاقت اینهمه علاقه چه میشود؟

تو که تا ساعت این صحبت ناتمام تمامم نمی کنی  ها؟

باشد گریه نمی کنم

گاهی اوقات هر کسی از احتمال شوقی شبیه همین حالای من هم به گریه می افتد.

چه عیبی دارد.

اصلا" چه فرقی دارد؟هنوز باران میآید

هنوز هم میدانم هیچ نامه ای به مقصد نمی رسد .حالا کم نیستند، اهل هوای علاقه و احتمال که فرق میان فاصله را تا گفتگوی گریه می فهمند.

فقط  وقتشان اندک و حرفشان بسیار و آسمان هم که بارانیست......

آن روز نزدیک به جاده ای از اینجا دور

دختری کنار نرده های نازک پیچک پوش

هی مرا می نگریست

جواب ساده اش به دعوت دریا دیدگان

اشاره ی روشنی شبیه نمی آیم تو بود

مثل تو بود و بعد از تو بود

که نزدیکتر از یک سلام پنهانی مرا  از بارش نابهنگام بارانی بی مجال  خبر داد و رفت

آن روز غروب من از نور خالص آسمان بودم

هی آوازت داده بودم بیا                   یک دم انگار برگشتی نگاهم کردی

جز من کسی ترا ندیده بود.

تو بوی پروانه در سایه سار یاس می دادی.

یادت هست؟ زیر طاقی بازار مسگران

کبوتر بچه ی بی نشانی هی پر پر می زد

ما راهمان را گم کرده بودیم............ ری را.

یادت هست من با چشمان تو

اندوه آزادی هزار پرنده ی بی راه را        گریسته بودم و تو نمی دانستی.

حوصله کن ری را، خواهیم رفت اما خاطرت باشد

همیشه این تویی که می روی       همیشه این منم که می مانم.....

دیدی، دیدی شبی در حرف و حدیث مبهم بی فردا گمت کردم .

دیدی در آن دقایق دیر باور پر گریه گمت کردم.

دیدی آب آمد و از سر دریا گذشت و تو نیامدی

آخرین روز خسته ،همان خدا حافظ آخرین ، یادت هست؟

راستی هیچ می دانی من در غیبت پر سوال تو چقدر ترانه سرودم

چقدر ستاره نشاندم

چقدر نامه نوشتم که حتی یک خط ساده هم به مقصد نرسید؟

رسید ، اما وقتی که     دیگر هیچ کسی در خاموشی خانه

خواب باز آمدن مسافر خویش را نمی دید.

در غیبت پر سوال تو آن انار خجسته بر بال حوض ما خشکید

حالا بیا به بهانه ای    تمام شب مغموم گریه را

از آواز نور و تبسم ستاره روشن کنیم

من به تو از خواب های آینه اطمینان داده ام، ری را.

سر انجام یکی از همین روزها    تمام قاصدک ها ی خیس پژمرده از خواب خار زار

به جانب بی بند آفتاب و آسمان بر می گردند.

تو هی زلال تر از باران

نازک تر از نسیم    دل بیقرار من، ری را.

رو به آن نیمکت رنگ و رو رفته  همان ایستگاه پنج شنبه

همانجا نزدیک به همان همیشه ی رفتن.

اگر می آمدی ، می دانستی     که من ری را،

من البته آن شب آمدم

آمدم     حتی تا همان کاشی لب لعابی آبی

اما جز فال روشنی از راز حافظ و عطر غریبی از گیسوی خیس تو با من نبود .

آمدم ، در زدم ، بوی دیوار و دل دل آبی دریا می آمد،

نبودی و هیچ همسایه ای انگار ترا نمی شناخت،

دیگر از آن همه کاشی    هیچ نشانه ای نبود.

آه اگر بمیرم این لحظه                  چه کبوترانی که دیگر از بالای آسمان به بام حرم باز نخواهند گشت

ری را جان ، میان ما مگر چند رود گل آلود پر گریه می گذرد

که از این دامنه تا آن دامنه که تویی        هیچ پلی از خواب پروانه نمی بینم.

****

 

دیر آمدی درست،،

پرستار پروانه و ارغوان بوده ای درست،،

مراقب خوانا ترین ترانه از هق هق گریه بوده ای درست،،

راز دار آواز اهل باران بوده ای درست،،

خواهر غمگین ترین خاطرات دریا بوده ای درست،،

اما از من و اندوه پر سینه ، بی خبر چرا؟

آه که چقدر سر انگشت خسته بر بخار این شیشه کشیدم

چقدر کوچه را تا باور آسمان و کبوتر

تا خواب سر شاخه در شوق نور

تا صحبت پسین و پروانه پائیدم و تو نیامدی،

دیگر سراغت را از نارنج رها شده در پیاله ی آب نخواهم گرفت

دیگر سراغت را از ماه، ماه درشت و گلگون نخواهم گرفت

دیگر سراغت را از گلدان شکسته بر ایوان آذر ماه نخواهم گرفت

دیگر نه خواب گریه تا سحر،

نه ترس گمشدن از نشانی ماه،

دیگر نه بن بست باد و نه بلندای دیوار بی سوال.....

من ، همین من ساده....باور کن   برای یکبار برخاستن هزار هزار بار فرو افتاده ام.

دیگر می دانم    نشانی ها همه درست،

کوچه همان کوچه ی قدیمی و کاشی همان کاشی شب شکسته ی هفتم،

خانه همان خانه و باد که بی راه است.

ها ری را، می دانم

می دانم همه ی ما جوری غریب ، ادامه ی دریا و نشانی آن شوق پر گریه ایم.

گریه در گریه، خنده به شوق.

نوش ،، نوش ،،لا جرعه ی لیالی...

در جمع من و این بغض بی قرار ،،

جای تو خالی....

                                   از:سید علی صالحی

 ***********

همیشه دوست داشتم این متن کامل  و سرشار از زیبایی رو اینجا بیارم تا همه ازش لذت ببرن.

هیچوقت فرصتش دست نمی داد.تا دیروز که تو وبلاگ زمزمه های منو کوچه های دلتنگی ، یکی از پیوندای وبلاگ ما،

مطلب کوتاهی  از ری را و سید علی صالحی دیدم و فیلم یاد هندوستان کرد.

یادمه کتابشو یکی از دوستان هم خوابگاهی آورده بود و من با خط خودم اینا رو تو

دفتری یادداشت کردم.اصلا"یادم نمیاد همه شو نوشتم یا هر جاییکه خواستمو

گلچین کردم.

الان به مناسبت پایان دانشجو بودنم و گذروندن آخرین روزهای تحصیل در مقطع کارشناسی

به یاد اون روزا زیبایی این قصه رو تقدیم می کنم به:

بهناز که کتابشو آورد و منبع مهر بود،

زهرا که با هم خوندیمش ، فهمیدیمش و ازش خاطره داریم،

 ماریه ،ساناز ، وحیده، مبینا، شیما، الهام، پگاه، مهری ، پرستو  ، زینب، سمانه  که با ما زندگی کردن و دلتنگشونم .

شمسه که کلمه کلمه شو عمل می کنه،

و

خواهرم  که .....

خواهرم که  ،، جزئی از ما بوده و نخونده می دونه.

 ***

 و تقدیم به شما.

 

  

|+| نوشته شده توسط مهتا در جمعه پانزدهم خرداد 1388  |
 انتخابات
سرا پا اگر زرد و پژمرده ايم
ولي دل به پائيز نسپرده ايم
چو گلدان خالي لب پنجره
پر از خاطرات ترك خورده ايم
اگر داغ دل بود ، ما ديده ايم
اگر خون دل بود ، ما خورده ايم
اگر دل دليل است ، آورده ايم
اگر داغ شرط است ، ما برده ايم
اگر دشنه دشمنان گردنيم
اگر خنجر دوستان گرده ايم
گواهي بخواهيد اينك گواه:
همين زخم هايي كه نشمرده ايم
دلي سربلند و سري سر به زير
از اين دست ، عمري به سر برده ايم.
زنده یاد قیصر امین پور

************************
 
 
سلام
در مورد انتخابات باید بگم هنوز تصمیمی نگرفتم.از طرفی اگه رای ندم یا رای سفید بدم فردا نمیتونم حتی تو دلم هم به چیزی اعتراض کنم ،چون رای ندادم.
رو هیچ کدوم از نامزدها هم نظر آنچنان برتر سازی ندارم.
خب بازم وقت هست .بلاخره اگه ما خودمونو کنار بکشیم توقع داریم کی بیاد رو مسائل کشورمون نظر بده.
اینکه حالا چقدر نظر من یه نفر تاثیر گذاره بحث جدائیه که تو این مقال نمی گنجه......و البته ...بماند....
|+| نوشته شده توسط مهتا در چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388  |
 

نمی دونم شماها هم مث من هستین یا نه . من وقتی قراره ک تمام تمرکزم رو روی درسام بذارم و ب چیز دیگه ای فکر نکنم،تمام سوال های زندگی ام یادم میاد

از همه اونایی ک این نوشته ها رو می خونن می خوام جواب دوتا سوال رو بهم بدن یا از دوستاشون بپرسن ک دوستاشون هم از دوستاشون بپرسن

1.کتاب اسلام و مسلمانی نوشته ابن وراق رو خوندین؟

2.ی مسیحی واقعی ک جواب چندتا سوال رو بهم بده می شناسین؟

|+| نوشته شده توسط زهرا در شنبه نهم خرداد 1388  |
 برگی از درخت افتخارات

این مطلب رو از اینترنت گرفتم دوست داشتم شما هم بخونیدش و با هم بعدش بشینیم گریه کنیم.

عجیب‌ترین اشتباه مهندسی کشور در رشت

جامعه > شهری  - ابتدا و انتهای پل جانبازان که تاکنون حدود 3 میلیارد تومان برای آن هزینه شده، به دلیل اشتباه مهندسی، 50 سانتی‌متر اختلاف سطح دارد و به هم نمی‌رسد!

پل جانبازان رشت که قرار بود در سال 1386 به بهره‌برداری برسد هم اکنون در شرایطی به پیشرفت 72 درصدی دست یافته که اشتباهات محاسباتی‌اش عجیب‌ترین رویداد مهندسی کشور را رقم زده است. اجرای این پل  6/102 متری از چهارم تیر ماه سال 1385 در دو جبهه کاری آغاز شد که بنابر محاسبات می‌بایست در پایان پروژه به یکدیگر متصل می‌شدند، اما هم اکنون و با وجود گذشت 2 سال اشتباهات محاسباتی مانع از اتصال طرفین پل به یکدیگر شده است.

هم‌اکنون طرفین ابتدا و انتهای پل در حالی برای اتصال به یکدیگر نزدیک شده‌اند که تازه مشخص شده به دلیل اشتباهات مهندسی این اتفاق به دلیل اختلاف سطح طرفین پل هرگز نخواهد افتاد. گفته می‌شود این اختلاف به نیم متر می‌رسد که در قوانین مهندسی عدد بسیار بزرگی به شمار می‌آید.

پل1

به گفته مهندسان سازه، طراحی اینگونه پل‌ها پس از سال‌ها اجرا در کشور به قدری ساده است که حتی در توان دانشجویان مهندسی نیز هست و این بر ابهامات مسئله بیشتر می‌افزاید.

در این رابطه هیچ مقام مسئولی در شهر رشت حاضر به اظهار نظر نیست و تنها محمود فریدونی شهردار رشت در اظهار نظری غیرمستقیم پیمانکار را مقصر معرفی می‌کند. او معتقد است: «شرکت طرف قرارداد این پل در گذشته به تعهدات خود عمل نکرد و با اعمال مدیریت جدید سعی ما بر این است که در کوتاه‌ترین زمان این پل به بهره‌برداری برسد.»

فریدونی البته  نبود جرثقیل حمل نصب تجهیزات پل جانبازان از محل کارگاه ساخت تجهیزات این پل در حوالی کوچصفهان تا رشت در گذشته را از جمله مشکلات عنوان کرده و می‌گوید: «البته این مشکل هم اکنون برطرف شده است».

این توضیحات در حالی است که جبار کوچکی‌نژاد، نماینده مردم رشت در مجلس شورای اسلامی، پل غیرهمسطح جانبازان رشت را لکه ننگی در این شهر دانسته و همزمان رئیس مجمع نمایندگان گیلان می‌گوید: «ساخت پل غیرهمسطح جانبازان رشت به دلیل غیرکارشناسی بودن هزینه زیادی به گیلان وارد کرده است.»

پل 2

اسدالله عباسی انتقادهای مردم و مسئولان نسبت به پل غیرهمسطح جانباران این شهر را نیز وارد می‌داند، اما با این حال رییس شورای شهر رشت هرگونه اظهارنظری در این رابطه را مغرضانه توصیف می‌کند.

محمدرضا قاسمی ‌به عنوان مدافع سرسخت این پل که طرفین آن دست کم 50 سانتی‌متر اختلاف سطح دارند حتی در پاسخ به نماینده مجلس، نه تنها پل را لکه ننگی برای این شهر نمی‌داند بلکه از ساخت آن به عنوان سند افتخاری در عملکرد شهرداری رشت نام می‌برد که  انگیزه‌ای قوی برای ساخت تقاطع‌های همسطح و غیرهمسطح دیگر در این شهر به وجود آورده است.

او حتی از منتقدان این پل می‌خواهد با دست برداشتن از اشکال‌تراشی‌ها و انتقادهای غیرمنصفانه کمبود نقدینگی و عدم بهره‌مندی این شهر از بودجه‌های ملی را برطرف کنند.

وی ادامه می‌دهد: «موانع موجود بر سر راه پروژه‌های عمرانی شهر باران با اشکال‌تراشی و انتقادهای غیرمنصفانه برطرف نخواهد شد، بلکه کمبود نقدینگی و عدم بهره‌مندی از بودجه‌های ملی بزرگ‌ترین مشکل در مسیر سازندگی رشت است.»

 تا به امروز برای این پل 2 میلیارد و 700 میلیون تومان هزینه شده است اما با اتفاق پیش آمده برآورد می‌شود دست کم یک میلیارد تومان به برآورد اولیه اضافه شود. کارشناسان امر معتقدند در صورت صرف این هزینه پل جانبازان رشت گران‌ترین پل روگذر در تاریخ مهندسی کشور خواهد بود.

http://www.khabaronline.ir/news-2091.aspx

|+| نوشته شده توسط مهتا در دوشنبه چهارم خرداد 1388  |
 
سلام ب همه دوستان

واسه اینکه از حال و هوای مطلب قبل دربیاین میخواستم بگم درسته ک همه ما مرده پرستیم چون ایرانی هستیم  اما خیلی وقت ها هم قدر هم رو می دونیم انصاف نیست ک بگیم زنده ها رو درک نمی کنیم البته سعی می کنیم.

امروز با هم بودن را تجربه می کنیم و فردا ب یاد هم بودن را. پس امروز را ب حرمت خاطرات فردا زیبا کنیم.

|+| نوشته شده توسط زهرا در دوشنبه چهارم خرداد 1388  |
 هر چند دیر اما ،مفید
ما ایرانیا که می دونید آدمای مرده پرستی هستیم، هر کی هم به این عادت اعتراض میکنه

خودشم مرده پرسته( استعاره از همونی که منظورمه نه اینکه مرده رو بپرسته)

حالا منظور این که با توجه به فوت آیت اله بهجت تصمیم گرفتم یه مطلب از حرف و

خاطره شون براتون بذارم امیدوارم مورد استفاده قرار بدیم.

البته اینم کار خوبیه ،باعث زنده موندن یاد و علم ایشون میشه .بحث اینه که چرا تا وقتی

 زنده هستن نمیایم (مثلا" تو صدا و سیمامون که مثال اصلی این اعتراضه) از این آدما

تعریف کنیم .به محض اینکه از بین ما رفتن میشن یکی که جهان مثل اون رو دیگه به

 خودش نخواهد دید و به به و چه چه هایی که دهن آدم وا می مونه که ای داد بیداد ،

عجب گوهر نادری از دست رفت.

خب این از این ،بریم سر اصل مطلب:

اول یه خاطره:

آقای قدس می گوید:

« روزی آقا می فرمود: یکی از علمای بزرگ نجف اشرف هنگام سحر و وقت نماز شب پسر نوجوانش را که در اطاق آقا خوابیده بود صدا زد و گفت: برخیز و چند رکعت نماز شب بخوان. پسر پاسخ داد: چشم.

آقا مشغول نماز شد و چند رکعت نماز خواند. ولی آقا زاده بر نخاست. مجدداً آقا او را صدا زد که: پسرم، پا شو چند رکعت نماز بخوان. باز پسر گفت: چشم.

آقا مشغول نماز شد ولی دید فرزندش از رختخواب بر نمی خیزد، برای بار سوم او را صدا زد. پسر گفت: حاج آقا، من دارم فکر می کنم، همان فکری که درباره آن در روایت آمده است که: امام صادق علیه السلام می فرماید:

« تفکر ساعة خیر من عباده سنه: یک ساعت تفکر بهتر از یک سال عبادت است. »

آیت الله العظمی بهجت فرمودند: آقا پرخاش کرد و فرمود: ... و خود آیت الله بهجت کلمه را بر زبان جاری نکرد، ولی ما همه فهمیدیم که آن بزرگ مرد فرموده بود: پدر سوخته، آن فکری از عبادت یک یا شصت سال بهتر است که انسان را به خواندن نماز شب وادارد، نه اینکه انسان وقت نماز شب دراز بکشد و فکر بکند و به این بهانه از خواندن آن شانه خالی کند. »

 

منابع:

رضا باقی زاده، برگی از دفتر آفتاب: شرح حال شیخ السالکین حضرت آیت الله العظمی بهجت

سید مهدی ساعی، به سوی محبوب: دستورالعملها و رهنمودهایی از شیخ الفقها والمجتهدین، عارف ربانی حضرت آیه الله العظمی بهجت مدظله العالی

***********

در مورد اسرار نماز هم مطالب جالبی ازشون پیدا کردم.چون خودم همیشه این بحث واسم جالب و شنیدنی بوده فکر کردم برای شما هم همینطور خواهد بود .

 

 


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط مهتا در یکشنبه سوم خرداد 1388  |
 باز هم "چرا؟"
این اواخر چیزی که فکرمو مشغول کرده سوالاتی در مورد فرهنگ وبلاگ خوانیه بین ما ایرانیا.

جرقه شو یکی از وبلاگا ی آقای اسداللهی زد (که تو پیوندای وبلاگ ما هست -فقط نمیدونم

 کدوم وبلاگشون بود،احتمالا" تسخیر شدگان بود).

اینکه چرا وقتی یه وبلاگ جدید می بینیم فقط پست آخرشو میخونیم و بعدشم یه نظر تکراری

میذاریم با این مضمون تکراری که " خیلی قشنگ بود، به من هم سر بزنین"

خیلی خوبه که وبلاگا این طوری به هم معرفی میشن اما بنظرم خوبه که نظرات ما از این حالت

کلیشه ای در بیاد و سازنده تر باشن.امیدوارم خودمم اینو همیشه رعایت کنم.

موضوع مهمتری که به ذهن خودم میرسه اینه که چرا هر وبلاگیو باز میکنی اگه نویسنده ش آقا س

همه ی کامنتا مال خانوما س و بالعکس رو وبلاگ خانوما فقط آقایون نظر میدن.(وجود اینا اصلا" بد

نیست مشکل عدم وجود عکس قضیه س)

کما اینکه من خودم با یه عقیده ی ضد فمینیسمی ،معتقدم آقایون اکثرا"(قضیه ی کلی نیست )

نظراتشون بهتر ،سازنده تر و قابل بحث تره ، و خانوما  گاها"( نه همه ی خانوما) به فکر ارسال گل

 و آدمک و جملات احساسی هستند.

باز هم میگم این یه قضیه ی اثبات شده ی همه گیر نیست.گاهی اینطور به نظر می رسه و من زیاد

باهاش برخوردم.

نتیجه اینکه بسیار بسیار زیاد منتظر نظرات خانومای صاحب نظر هستم و از آقایونی هم که نظرات

ارزشمندشونو دریغ نمیکنن جدا" ممنون و سپاسگذارم.امیدوارم منظور منو از این مطلب درک کنن و

ناراحت نشن(باز هم منتظر نظراتشون هستم)

به امید اینکه این فرهنگای غلط به زودی میون قشر جوون و اندیشمند ما از بین بره.

******

در اینجا نطق غرای من به جهت کمبود وقت به پایان می رسه.

|+| نوشته شده توسط مهتا در پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388  |
 چرا اثری از موسیقی نیست؟
دوستی پرسیده

"چرا اسم وبلاگو عکس و جملات آغازین در مورد موسیقیه ،اما تو وبلاگ خبری از موسیقی

 نیست و همش ادبیاته.؟"

باید بگم اسم وبلاگ که برگرفته از یکی از زیبا ترین کارای استاده به همین نام .

و با انتخاب این اسم یه جورایی خط مشی ما تعیین شده.همینطور به یاد سه تار خودم که

 بیشتر از ۶ ماهه  فرصت نکردم از تو کیف بیارمش بیرون.

بعد هم اینکه ساز ما یه ساز خاموشه .پس اشکالی نداره که صدایی ازش در نیاد.

*******

با همه ی خاموشی ما اینجا سعی میکنیم یه طوری حرف دلمونو با صفحات مجازی

 اینترنت در میون بذاریم .هم خودمون خالی بشیم هم اگه لایق بودیم یه پیام مفید و

 یه انرژی  مثبتوانتشار بدیم.

هر چند هر از گاهی اینجا از کارای موسیقیایی هم نام برده میشه، اما حق بادوستمونه

 سعی میکنیم بیشتر از اینا از موسیقی بگیم.

(وای بازم یاد سه تار خاموش خودم افتادم،،،

..........................."حال دل با تو گفتنم هوس است")

 

|+| نوشته شده توسط مهتا در سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388  |
 
شیشه عطر بهار لب دیوار شکست و هوا پر شده از بوی خدا

همه جا آیت اوست...دیدنش آسان است...

لطفا عمیقا بهش فکر کنید! 

|+| نوشته شده توسط زهرا در دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388  |
 

ب تماشا سوگند و ب پرواز کبوتر از ذهن

                     واژه ای در قفس است....

تمام واژه هایی ک واسه همه ماها تو قفس دلمون می مونه ،ی احساس خفگی ب آدم می ده .

نمی دونم واسه شما اتفاق افتاده یا نه؟ (هرچند ک فکر می کنم واسه همه اتفاق افتاده باشه)

آدم دلش داره می ترکه ک ی حرفو ب یکی بگه اما از ترس عکس العمل بعد طرف ،ترجیح می ده ک نگه.می خواد بگه کاری کرده اما می ترسه بهش بگن خیلی گناه کاری، می خواد بگه احساسی داره اما می ترسه بد برداشت بشه، می خواد حرفی رو بزنه اما کلمه ها رو کم میاره ، می خواد بگه ک ب چ چیزایی شک داره اما می ترسه مشرک ب حساب بیاد .....

امروز داشتم ب این فکر می کردم ک اگه امروز آخرین روز زندگی ام باشه من با یه کوله بار از واژه ها در قفس دلم می میرم .

شما چطور؟

|+| نوشته شده توسط زهرا در یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388  |
 تشکر
 

من تشکر کردنو خیلی دوست دارم.مثل سلام کردن انرژی بخشه.

الان میخوام از دوست و همکلاسیم شمسه.م تشکر کنم.با توجه به غیبت های مکرر من تو کلاسا

مثل یه همزاد کارامو انجام میده و گاهی حتی نگرانیاش بیشتر از منه واسه کارای عقب مونده م .اگه

بخوام کارایی که تو همین سال جدید واسه م انجام داده و یادآوری ها و تذکرات مهمشو تک تک بگم

لیست بلند بالایی میشه.

پس فقط میگم دوست خوبم ازت ممنونم .(راستی این کتاب سیستم های اطلاعات مدیریتم واسه م

بخر ۲۰ روز دیگه امتحان دارم ، اونوقت هنوز کتابشو ندیدم.دستت درد نکنه).

|+| نوشته شده توسط مهتا در یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388  |
 
 
بالا