تبليغاتX
ساز خاموش
داستان تکراری چرا ها و نمیدانم ها.
 

امروز بعد ۲۰روز غیبت تونستم با پای خودم بیام شرکت و از کار کردن دوباره و دیدن محیط کار لذت ببرم.

چقدر سلامتی نعمت بزرگیه و ما تا سلامتیم اینو درک نمی کنیم.

فکر میکردم تو این دوری بیست روزه همه چیو فراموش کردم و وقتی میام پشت میزم دست و پامو گم میکنم.

اما خداروشکر به شکل عجیبی با قرار گرفتن سرجای همیشگیم عین نرم افزار مدیریت مشتری همه ی

اطلاعات اومد تو ذهنم و تو روال کار همکاران رو شگفت زده کردم.

خیلی خوشحالم.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1391ساعت 13:19  توسط مهتا  | 

سلام

سال نو مبارک

خوش گذشت تعطیلات؟از ته دل آرزو می کنم امسال به همه ی  آرزوهای خوبتون برسید.

و خداوند امید رو هیچوقت ازتون نگیره.

من واسه این عید یه عالمه خرید لباس داشتم اما طبق همون عادت که یه دفعه یه تصمیم جدید واسه خوبتر شدن می گیرم

کل عید تو مهمونیای خونه ی پدر شوهرم اینا چادر سفید رو از خودم جدا نکردم:)

انقدر لذت داشت.احساس فرشته بودن بهم دست میداد.

درسته که نتونستم با لباسای خوشگلی که براشون هزینه کرده بودم خوشتیپ بگردم تو جمع.اما

با حجاب جدید احساس ارزشمند بودن و تقدس رو تجربه می کردم و این برام مهمتر بود.

تازه اونمهمه انگشتر و ساعت نقره تیتانیوم که عاشقشونمو گذاشتم کنار تا دقیقا بعدا سرچ کنم ببینم

آیا اونجا که خدا تو قران کریم گفته "تزییناتتونو از نامحرم پنهان کنید "، منظورش این ساعت و دستبند هم بوده یا نه.اصلا حلقه ی عقد هم جزو تزیینات محسوب میشه یا نه.

خدایا دوست دارم بیشتر بدونم.خدایا اصلا اینا برات مهم هست؟

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم فروردین 1391ساعت 12:59  توسط مهتا  | 

 

مشغولیات ذهنی :

میخوام حالا دیگه برم سراغ خرید جهیزیه ،اما پول ندارم.

میخوام خودم تنها خرید کنم و از بابا جونم پول نگیرم ،اما پول ندارم.

میخوام واسه تولد خونواده ی خودم و اعضای قوم شوهر کادوهای خوب و دلخواهمو بخرم،اما پول ندارم.

میخوام کنکور ارشد دانشگاه ازاد رو شرکت کنم اما پول ندارم(البته پول شهریه شو ،ترمی دو تومن.)

میخوام یه مغازه ی فروش قطعات کامپیوتر باز کنم ،اما پول ندارم.

میخوام برم خرید لباس و کیف و کفش تازه ،اما پول ندارم.

(پول دارما .واسه کارای مهمتر لازم میشه.حیفه چیزای غیر ضروری بخرم الان.

ولی خدایی دلم لک زده واسه خرید یه شال خوشرنگ جدید.یادش بخیر دوران مجردی با پول بابا هفته ای یه شال میخریدم.حالا میبینم چطور حقوق خودمو دلم نمیاد خرج کنم:)  غیبت آقایی نباشه.اون بنده خدا هم مشکلات خودشو داره خب.

پولای اونو هم دلم نمیاد خرج کنم.

 چه دنیاییه ها!!)

میخوام تو خونه سازی به آقایی کمک کنم ،اما پول ندارم.

میخوام یه کار نون و آبدار راه بندازم ،اما پول ندارم...

میخوام به فقرا کمک کنم ،اما پول ندارم.

میخوام به اقتصاد کشور کمک کنم ،اما پول ندارم.

میخوام قیمت دلار و سکه رو بیارم پایین،اما پول ندارم.

میخوام همه ی نفتمونو بخرم تا به هیج کشور خارجی صادرش نکنیم ،اما پول ندارم.

.

۰

۰

آآآه.حالا بازم خدارو شکر:)

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم بهمن 1390ساعت 17:37  توسط مهتا  | 

حس خوبی ندارم تو عزاداریا.

هیچکی حس خوبی نداره.درسته.منظورم اینه که از اون حال معنوی لذت نمی برم.

همش درگیر این سوالم که خونواده ی امام حسین (علیهم السلام) الان تو چه وضعین؟

الان هر چقدر شیر و عسل و آب گوارا می دن بهشون آیا اون تشنگیه و اون عذاب ها از خاطرشون بیرون

میره؟

آیا تو آسمون و تو بهشت با دیدن عزاداریای مسلمونا رو زمین گریه شون می گیره به حال خودشون؟

آیا تو جمعشون خطاب به گریه های ما نمیگن؟ :"پاشین پاشین جمع کنین این بساط و.چرا وقتی از در هیات بیرون میرین هیچ تغییری تو رفتارتون یا اهدافتون ایجاد نمی کنین".نمیگن "اینا یه عده دروغگوی

نون به نرخ روز خورن عین کوفیا؟"

چرا ..میگن..

آیا راسته که میگن امام زمان گریه ش می گیره از این روضه ها ی سوزناکی که خونده میشه؟

آیا ...آیا....

با این سوالات تموم نشدنی هیچوقت از عزاداریا فیض نمی برم.

به هیچ وجه تحمل شنیدن شرح گیس و گیس کشی اسرا ی کربلا رو ندارم.شرح بریدن گلوی علی اصغر.بیچارگی زینب...برام عجیبه که بقیه با چه تحملی گوش میدن و به هم میگن" به به این مداح واقعا قشنگ بیان کرد ماجرا رو .حسابی اشکمونو درآورد.چقدر کارشو بلده.چنان امام حسین رو شهید کرد که دلمون کباب شد."

میدونم.میدونم که اونام باید گفته بشه.اما کمتر دیدم که بهمون بگن دلیل تحمل اونهمه عذاب چی بود؟کجا به بچه ها یاد دادن که امام حسین فقط زنجیر زن سیاه پوش نمیخواد.شیعه ی واقعی میخواد.؟

اگه هدف امر به معروف و نهی از منکر بود که تو کشور پر از ادعای ما یک در یک میلیون هم انجام نمیشه.

خود من مگه چند بار تو جامعه امر به معروف یا نهی از منکر رو اجرا کردم؟

حرفا درین باره زیاده.امیدوارم قبل از رفتن به جهنم خدا جواب تمام سوالاتمو بهم نشون بده .

چون در غیر این صورت عذابی که تو جهنم  نادانی تحمل میکنم برام سنگین تره.

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم آذر 1390ساعت 9:32  توسط مهتا  | 

سلام

خوندم که دوستی پرسیدن"چرا آپ نمی کنی؟"

سوالشون برام عجیب بود.

مگه چند وقت از آخرین آپم میگذره؟ تاریخ کامنت مال ۸ روز پیش بود.آخرین پست منم ۱۹ مهر نوشته شده.

عجیبه.

من از اون موقع تا حالا کجا بودم؟؟؟اصلا چیزی یادم نمیاد.

واقعا از ۱۹ مهر تا ۲۷ آبان چطور گذشت که من اصلا چیزی ازش یادم نمیاد؟

خوب که فکر میکنم می بینم بقیه ی عمرمم همینطور بوده.غیر این نبوده که.حالا قبل از ۱۹ مهر چی شده که بعدش شده باشه؟

خداجونم نذار تو شلوغیای مصنوعی گم بشم.

 اهدنا الصراط المستقیم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم آبان 1390ساعت 17:35  توسط مهتا  | 

نمیدونم چرا من همش باید از دغدغه هایی اینجا بنویسم که نباید دغدغه ی مردم یه کشور مسلمون باشه.

هر جا هر اداره ای ،هر مغازه ای که وارد میشی خانوما رو بیشتر تحویل می گیرن.انگار تا حالا زن ندیدن تو زندگیشون.یه جورایی حال آدم بهم میشه از برخورداشون.مشکل من اینجاس که رفتارهای بقول من کثیف رو از کسایی میبینیم که مظهر نهی از منکر و امر به معروفن و باز هم بقول من حراستی محسوب میشن.

تازگیا با یه اداره ی دولتی برو بیا پیدا کردم.رییس اداره بطرز باور نکردنی دنبال راه انداختن کارم بود.نامرد اس ام اسی مراحل کارو یادآوری میکرد.با اینکه میدونست متاهلم  باز هم اس ام اس میفرستاد و بعد که می دیدجواب نمیگیره ،میگفت چیه سراغی از ما نمی گیری؟کارت تموم شد رفتی که رفتی. اگه خودم نبودم میگفتم حتما یه برخوردی میبینن که اینطوری میکنن.اما حالا میدونم که مشکل از خودشونه.

متاسفانه آدم نمیتونه جواب این جور آدما رو درست و حسابی بده.بعضی وقتا کار واقعا گیر اوناس.و البته کار بهم بخوره بهتر از اینه که با همچین آدمایی سر و کار داشته باشیم.

تو همین اداره که میتونست ارتباط خوبی با شرکت ما داشته باشه به خاطر رفتار خشک و البته درست ما همه ی قرارا به هم خورد و سفارشاشون رفت واسه یه شرکت دیگه که اگه غیبت نباشه باید گفت احتمالا رفتار مناسبی! با آقایون در پیش میگیره....استغفراله....

من نمیفهمم کدوم گزینش و اداره اطلاعاتی اینا رو میکنه رییس و مدیر؟؟؟؟؟؟

پس چرا ما که میخوایم مسئول کامپیوتر یه سایت بشیم هزار و یک خوان رو باید رد کنیم و آخرشم مردود میشیم؟؟؟؟؟

این مشکلات اخلاقی که میگم تو ۹۹ درصد که کمه.تو ۱۰۰ درصد ادارات ما پیدا میشه.واقعا صد رحمت به آدمای عادی،بازاریا،تاکسی دارا ،فروشنده ها.گاهی تو این آدما یه عده مودب و مومن پیدا میشه اما تو ادارات ما همش دارن ادای مذهبیا رو در میارن.پیراهن یقه آخوندی میپوشن ولی یه ذره روحانیت تو وجودشون نیست.(اینا که میگم بهیچ وجه منظورم قشر روحانی نیستا).

اینارو با محمد درمیون میذارم و کلی حرص میخوریم.امروز اومده بود خونه واسم تعریف میکرد که تو دادسرا یه خانومی ارباب رجوع یکی از این اتاقا بود درحالیکه پوششش شال و مانتو بود.یه دفعه کارمنده رو میکنه بهش میگه" خانوم اول گردنتو بپوشون .گردنت معلوم نباشه .بعد بیا سوالتو بپرس".

وای خیلی عصبانی شدم وقتی اینارو شنیدم.محمدم همین احساس رو داشت.اون آدم مثلا حراستی میتونست بگه خانم حجابتونو درست کنین لطفا.نه اینکه با لحن دور از ادبی بگه "گردنت معلومه خانوم".

از این دست خاطرات زیاد به ذهنم میرسه .فکر کردن بهش آدمو عصبانی میکنه.

زهرا  یادته دانشجو که بودیم مسئول کتابخونه چه آدمی بود؟هر روز ۱۰ تا از این برخوردا با دانشجوها داشت.آخرشم با یه دانشجویی به جرم ارتباط غیر اخلاقی گرفتنشون و اول بیرونش کردن، بعد مدتی هم ترفیع درجه گرفت.

آدم دلش میسوزه تو کشور مسلمون از این برخوردا پیش میاد .نمیدونم ریشه ش از کجاس

-عذاب وجدان نوشت:

اینا که میگم قصدم این نیست که بگم مملکت ما بده ،فلانه ،بهمانه،میخوام بیایم به این فکر کنیم که چرا اینطوریه.چرا باید تو یه کشور اسلامی از این چیزا نالید؟

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم مهر 1390ساعت 18:45  توسط مهتا  | 

سلام

کلی حرف  و درد دل خنده دار و در عین حال گریه دار  رو زبونمه و دلم میخواد واستون بگم.

یکیش که عمومی تره مربوط به قضیه ی خونه دار شدن ماست...

 با کمی پول که از پس انداز چند سال اخیر دوران مجردی من و همسرم بوده و همینطور مقداریشم با فروش سکه ها و طلاهای سر عقد بدست اومده (این یکیو که میگم اشکم  در میاد با این تورم شدید قیمت طلا )،خیلی سرخوش افتادیم تو کار ساخت خونه.اولش من برنامه م خرید زمین و کنار گذاشتنش به عنوان یه سرمایه واسه سالای بعد بود.یه خورده که گشتیم دنبال زمین کوچیک و ارزون اطراف شهر، پدر همسرم پیشنهاد ساخت یه خونه ی ۱۰۰ متری تو حیاط خونه ی خودشونو بهمون داد.

به این امید که پیششون بمونیم و تنهاشون نذاریم.از طرفی پولمونو بابت رهن خونه گرو نذاریم که آخرشم  هیچی دستمونو نگیره.

پیشنهاد خوبی بود.بعضیا خیالا می کردن ما(یعنی من)  این روشو قبول نکنیم .اما من ازون دسته آدما نیستم که از زیر بار مسئولیت شونه خالی کنم.به نظرم ما هر جا هم خونه بگیریم بازم وظیفه مون اینه که در حد توان به پدر و مادر همسرم رسیدگی کنیم و بهشون سر بزنیم.خب حالا که اینطوره چه بهتر که از اولش صاحب خونه باشیم . جهیزیه رو تو خونه ی اجاره ای نبریم و حیف و میلش نکنیم.

خلاصه مدتیه افتادیم تو کار گرفتن پروانه ی ساخت و تایید نقشه و امضای نظام مهندسی.

جالبش  اینجاس که روز اول کارمند بنیاد مسکن بهمون گفت برخلاف تبلیغاتی که میشه ما دیگه بودجه نداریم و ثبت نام نمی کنیم.ما هم نا امید شدیم  و کنار کشیدیم.یه روز یکی از دوستان اینکاره ی ما که سر و کارش با ساختمونسازیه اصرار کرد و دوباره بردمون واسه وام.اونجا رییس بنیاد گیر داد که کدوم کارمند بود که ثبت نامتون نکرد و این حرفا .ما هم خوشحال و خندان رفتیم دنبال کاغذ بازی وام.

خلاصه سرتونو درد نیارم آخر آخرش میدونین چی شده؟تو مرحله ی نهایی شدن وام ازمون یه امضا رو تعهدنامه گرفتن که اگه به هر دلیلی وام به ما نرسید و بودجه دوباره تموم شد ما وظیفه داریم به هر طریقی خونه رو تا آخرش بسازیم و کنسلش نکنیم .تا تخفیفی که رو تایید نقشه بهمون دادن نسوزه و هدر  نره.خنده داره .نه؟اصلا ما با این سرمایه اگه وام نگیریم نقشه و تاییدش به چه دردمون میخوره؟

من موندم این مدیریت ها تو ایران کی میخواد درست بشه؟

خداییش کجای دنیا ارباب رجوع رو اینهمه بازی میدن و از کنار واقعیت ها به این راحتی رد می شن؟

 به خدا هیچ کجا.من مطمئنم تو اون به قول قدیمیا بلاد کفر هم این نا مدیریتی دیده نمیشه.پس ما کجا باید فرق دینداری و بی دینی رو احساس کنیم و طعمشو بچشیم؟

اگه بودجه ندارن پس واسه چی اینهمه به دروغ تو تلویزیون آمار دروغ به خورد ما میدن و دعوتمون می کنن به استفاده ی بیشتر از این مواهب نامرعی؟....

 باور کنید من از اون آدمام که اگه  تو یه کلیپ بلوتوث شده به مملکتمون،مدیرامون توهین بشه یا ارزشهامون مورد تمسخر قرار بگیره آشفته می شم و آروم نمی شینم تا پاکش کنم.اما گاهی وقتها تو اتفاقات روزمره یه چیزایی میبینم که حتی من با این غیرتی که رو نظام و انقلاب و جمهوری اسلامی دارم بازم احساس یاس می کنم و در می مونم.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم مرداد 1390ساعت 18:59  توسط مهتا  | 

این چند روز درگیر مراسم عروسی یکی از اقوام نزدیک همسرم بودیم.مراسم تو تهران بود و ما آخر هفته رو اونجا بودیم.یه تفاوتی که این عروسی با عروسیای دیگه ی فامیل داشت وضع اعتقادی و اعمالی خانواده ی عروس و البته بیشتر خود داماد بود.

داماد گفته بود که دلش می خواد مراسمش عاری از هرگونه استفاده از لوازم لهو  و لعب و رقص و اینا باشه.خانواده ی عروس هم که کم مومن نبودن قبول کردن.البته این وسط یه بخش کوچیکی مخالف این سختگیریا بودن و کار خودشونو کردن اما در کل یه چیزی شد تو مایه های همون که من میخوام.

جالبه که اکثر مهمونا با اکراه این وضعو تحمل می کردن .انقده کیف داد وقتی مجری گفت عروس خانوم میگه نمیخواد برقصه لطفا اصرار نکنید.

وقتی به اطرافیان می گفتم منم میخوام عروسیمو اینطوری بگیرم با تعجب بهم نگاه می کردن.اما خداییش خیلی خوبه اینطوری.همیشه تو عروسیامون اعتقاداتمونو زیر پا میزاریم.چند نفرومیشناسین که تو وسط عروسی میرن لاک ناخنشونو پاک می کنن تا وضو بگیرن؟اونم تو اون شلوغی و سر و صدا و هلهله؟در حالیکه خیلیا رو میشناسیم که نماز خون هستن.

اینم بگم که من با موسیقی شاد مشکلی ندارم و حتی تو راه تهران انواع و اقسام همین آهنگای به اصطلاح غنا رو گوش دادیم(از اونا که کار و شعر خوب دارنا. نه مزخرفاش).با این نظر علما هم مشکل دارم که میگن موسیقی حرامه.صدای موسیقی رو به مجاز و غیر مجاز تقسیم کردن هم مسخره س.گاهی از تلویزیون یه آهنگ شاد میشنویم که بدرد عروسیامون میخوره و بهش میگن مجاز اما اگه یه کار ملایم و شیک رو یه خواننده ی کاربلد تو امریکا بخونه میگن غیرمجاز.من با اینا مشکل دارم.به نظرم اگه فیلمبرداری نشه و نامحرم تو مجلس نباشه نه رقص اشکالی داره نه موزیک شاد.هر چند رقص خانوما جلوی هم خیلی مسخره س.معنی نداره تو مجلس زنونه بد حجاب بشیم و با هم برقصیم.تو مجلس مختلط هم که معتقدم رقص گناهه.پس کلا رقص فقط واسه وقتی خوبه که واسه همسر باشه و دور از چشم بقیه.که اونم به نظرمن دیوونگیه و وقت تلف کردن.

این عقیده ی منه و نمیدونم چرا همه ی مراجع با موسیقی مشکل دارن. مخصوصا این که آقای بهجت گفته آواز خوندن زن حتی حتی برای شوهر ش هم حرامه و این به نظرم غیر قابل قبوله.آخه این صدای زیبا رو پس ما چیکارش کنیم؟:)با این حال خیلی کیف داره تو عروسی خبری از رقص و اهنگ نباشه.و مطمئن باشی گناه نمی کنی...

خلاصه شادیم بابت شرکت تو یه مجلس عروسی تمام مذهبیه که توش پر از صدای صلواته و  همه ی اعتقاداتت داره رعایت میشه.کسی به خودش اجازه نمیده از تیپ کم حجابت عکس و فیلم بگیره و به نامحرم نشون بده.شادی توش فوران میکنه و از گناه خبری نیست.

 دوست دارم تو بیشتر دونستن درین باره کمکم کنید.

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم مرداد 1390ساعت 12:26  توسط مهتا  | 

هر چی می کشیم از بی فرهنگیه.

گاهی آدم یه چیزایی می بینه که باور میکنه هنوز با این همه ادعا هزاران سال از  فزهنگ و تمدن ناب انسانی دوریم.

چرا من تحمل برخورد با آدمایی که بی فرهنگن ،واسه هیچی دروغ می گن و خودشونو خوار می کنن و حتی تحمل ارباب رجوعیو که وقتی میاد و میخواد کاری براش انجام بدی در حین گفتن مشکلش تو صفحه ی مانیتورت نگاه می کنه تا فضولی کنه رو ندارم؟؟؟؟؟؟؟؟:(

چرا نمی تونم با دیدن آدمای عقب مونده از تقسیم ادب عصبانی نشم؟؟؟؟؟؟؟؟؟

ببخشید تمام پستای من تقریبا موضوعش همینه:(

اگه اینجا نیام نگم چیکار کنم؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم تیر 1390ساعت 11:58  توسط مهتا  | 

نمیدونم قبلا درباره ی تناسخ چیزی نوشتم یا نه.(احتمالا" نوشتم)

به نظرم تناسخ به احتمال نود و نه درصد وجود داره.چون بودایی ها میگن وجود داره.میدونین چیه؟ مدتیه دارم به مذهب بوداییها فکر می کنم.چقدر اینا آدمای خوبی ان آخه.همین ژاپن و اخبار سونامی شو دنبال کنین .(کلا فرهنگ مردم شرق آسیا رو.)

این ژاپنیا اگه مسلمون بودن عمرا" عکس العملشون تو همچین مصیبتایی به این شکل رقم می خورد.میگن با اینکه مغازه ها بازه و بی صاحاب مونده خبری از قتل و غارت نیست که نیست.همه ی بازمونده ها دارن دست به دست  هم میدن و با آرامش و وقاری که خاص خودشونه با مشکلات مبارزه می کنن.نه وحشی بازی تو تقسیم خوراکیهای واصله دیده می شه.نه دزد بازاری درست شده واسه چاپیدن دولت به بهانه ی سیل و زلزله زدگی.

داشتم چی میگفتم؟آهان بودا .راستی مگه این بوداییا چیشون از ما بهتره که ما مسلمونا انگشت کوچیکشونم نمیشیم تو  فرهنگ.مگه ما  مال یه کشور متمدن نیستیم؟همه ی اینا دروغه؟

چند وقت پیش تو مختارنامه دیدم که اعراب ایرانیا رو مسخره می کردن و اونارو کوچیک میشمردن.اطمینان پیدا کردم که ما مال یه تمدن و فرهنگ غنی نیستیم.ما مردم یه کشور یم که حتی اعراب با اون سابقه ی جاهلیت ،قبولمون نداشتن و از خودشون پست تر می دونستن ما رو.آخه چرا؟

مگه ما نمی گیم تمام دنیا مال آریا یی ها بود؟مگه نمی گیم آریایی یعنی همه چیز؟یعنی صاحب تمام علوم.یعنی مخزن و معدن ثروت و دانش؟...

اون از ایرانمون ،اینم از مسلمونیمون.تو رو خدا یه نفر منو توجیه کنه.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم فروردین 1390ساعت 20:33  توسط مهتا  | 

بچه ها میتونم ازتون یه کمک بخوام؟

لطفا اگه کتاب خوبی با موضوع شناخت خلقت ،خدا ،و دنیا سراغ دارید بهم معرفی کنین.خیلی نیاز دارم بهش.به اینکه بدونم چی شد که خدا بیدار شد و دید می تونه خدایی کنه.می خوام بدونم اولین چیزی که خلق کرد چی بود؟کی رو مخلوقاتش اسم گذاشت؟با حضرت آدم به چه زبونی صحبت کرد؟

حالا لازم نیست جواب این سوالا تو اون کتاب باشه.فقط موضوعش اوضاع و شرایط جهان تو اوایل خلقت باشه کافیه.بقیه شو خودم می رم:)

دستتون درد نکنه.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم فروردین 1390ساعت 10:13  توسط مهتا  | 

خیلی وقته با وبلاگ سر و کار دارم اما دیروز یه اشتباه استراتژیک کردم.

مدتی بود هر وقت وارد مدیریت وبلاگ میشدم میدیدم نوشته یک پیام تایید نشده داری.وقتی روش کلیک میکردم میگفت پیامی وجود ندارد.

این موضوع اعصابمو بهم ریخته بود.دیروز رفتم تو قسمت آخرین نظرات و یکی یکی پاکشون کردم.حواسم نبود که از صفحه ی کامنتا که قابل مشاهده هست هم پاک میشه.خلاصه اگه الان میبینید که نظرات روی یادداشتای اخیرم پاک شدن هزار بار معذرت میخوام.و خودمم براش ناراحتم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم اسفند 1389ساعت 16:38  توسط مهتا  | 

دخترعمه ی مهربون من با عمری حدود بیست سال دیشب فوت کرد و عمرشو داد به شما.خدا رحمتش کنه.دلم براش تنگ میشه و باورم نیست که دیگه نمی بینیمش.اما

بیشتر از اینکه دلم واسه اون بسوزه ناراحت مادر و برادرشم که چقد سختشونه تحمل این روزا.میگم خوش بحالش که زود مرد و درگیر لحظه لحظه های یه عمر هفتاد ساله با یه عالم مشکلات درشت و خوشیهای ریزش نشد.

آخه من با اینکه الان خیلی خوشبختم اما بازم این خوشبختی رو اگه بیاد اخرتم نباشم ناپایدار می دونم.

راستی فکر کردن به این موضع هم آزارم میده.اینکه مرگ چقدر به ما نزدیکه.

خدا رو قسم میدم عزیزان منو ازم نگیره.اول من بمیرم  بعد اونا.

الان به این فکر می کنم که اگه هممون همیشه به یاد مرگ باشیم و بدونیم هر لحظه احتمال مرگ تک تکمون هست،قطعا" دیگه به هم اخم نمیکنیم.بیشتر به هم کمک میکنیم و شیرینی با هم بودن رو با تمام وجود می چشیم.

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم اسفند 1389ساعت 21:14  توسط مهتا  | 

"وقت آدم ارزشمندتر از اینه که توش دغدغه ی اتفاقات بی ارزش رو داشته باشیم"

چه کامنت خوبی.یه دفعه منو برد به این فکر که چقدر مهمه این جمله همیشه رعایت بشه .

من آدمی نیستم که آرامشم کم باشه .اما بهم میگن زیادی آرمان طلب و اید آلیستی.یعنی از هر چیزی دنبال بهترین حالتشم.واسه همین اکثرا" رفتار و برخورد و کلا" اعمال آدمایی که روزمره می بینمشون اذیتم میکنه.ازشون متعجب میشم .گاهی هم همش جمع میشه عصبانیم میکنه.

درحالیکه باید قبول کنم که نمیشه همه آدما در حد اعلا عاقل و با شعور و فهمیده باشن.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم بهمن 1389ساعت 19:51  توسط مهتا  | 

اومدم یه چیزایی بنویسم دوباره.

اما دیدم نمیشه.

از یه عده و کاراشون حالم بد میشه .میخوام تعریف کنم براتون اما می بینم خودتون روزی هزار بار با این آدما برخورد میکنید و میشناسیدشون.پس چه فایده داره بگم براتون .

دوست دارم درباره ی اتفاقات مصر و تونس بگم .اتفاقات امروز مجلس.عزل وزیر راه تو مجلس.اینکه دوست دارم سردار رویانیان بشه وزیر راه.ولی خب چه فایده؟هممون خسته شدیم از اینهمه اتفاقات مزخرف روزگار.

۲۲ بهمنم که داره میاد .بازم اون برنامه های تکراری تلویزیون در انتظارمونن.جنگ ساواکیا با آدم خوبا.

خدا رو شکر که حرفم نمیاد.نه؟

فکر می کنم بعضی چیزا ارزش گفتن ندارن .اونام که ارزشمندن نمیشه گفتشون.پس من چیکار کنم ؟هم میخوام حرف بزنم هم نمیخوام.

 همین الان که دارم اینا رو مینویسم یکی از اون آدمای مزخرف که ملاحظه ی آدمارو نمیکننو همیشه ی خدا از آدم توقع خدمت بی چشمداشت دارن  دوباره زنگ زد بهم و توقع کمک داشت.شیطونه  میگه یه چیزی بهش بگم....

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم بهمن 1389ساعت 18:53  توسط مهتا  | 


اگر به فرض كه هيچ دليلي بر حقانيت و صلاحيت امام حسين (ع) نباشد ,بعد آدم يك بار دعاي عرفه بخواند, مي شود به "حسين" ايمان نياورد؟ نشناسدش؟ عاشقش نشود؟ ديوانه اش نشود؟ آيا چنين چيزي امكان دارد؟

حمد و سپاس خدايي را سزاست كه تير حتمي قضايش را هيچ سپري نمي شكند و لطف و محبت و هدايتش را هيچ مانعي باز نمي دارد و هيچ آفريده اي به پاي شباهت مخلوقات او نمي رسد.
............ . . حهل و ناداني من و عصيان و گستاخي من تو را باز نداشت از اينكه راهنمايي ام كني به سوي صراط قربتت و موفقم گرداني به آنچه رضا و خوشنودي توست.
پس
هر گاه كه تو را خواندم پاسخم گفتي .
هر چه از تو خواستم عنايتم فرمودي.
هرگاه اطاعتت كردم قدرداني و تشكر كردي.
و هر زمان كه شكرت را بر جا آوردم بر نعمت هايم افزودي.
و اينها همه چيست؟
جز نعمت تمام و كمال و احسان بي پايان تو؟!
 
من كدام يك از نعمت هاي تو را مي توانم بشمارم يا حتي به ياد آورم و به خاطر سپارم؟
............ . . خدايا!الطاف خفيه ات و مهرباني هاي پنهاني ات بيشتر و پيشتر از نعمتها ي آشكار توست.
............ .. . خدايا!من را آزرمناك خويش قرار ده آن سان كه انگار ميبينمت.
من را آنگونه حيامند كن كه گويي حضور عزيزت را احساس مي كنم.
خدايا!
من را با تقواي خودت سعادتمند گردان.
و با مركب نافرماني ات به وادي شقاوت و بد بختي ام مكشان.
در قضايت خيرم را بخواه.
و قدرت بركاتت را بر من فرو ريز تا آنجا كه تاخير را در تعجيل هاي تو و تعجيل را در تاخير هاي تو نپسندم.
آنچه را كه پيش مي اندازي دلم هواي تاخيرش را نكند.
و آنچه را كه بازپس مي نهي من را به شكوه و گلايه نكشاند.
............ . .. پروردگار من!
............ . .. من را از هول و هراس هاي دنيا و غم واندوه هاي آخرت رهايي ببخش.
و من را از شر آنان كه در زمين ستم مي كنند در امان بدار.
............ . .. خدايا!
به كه واگذارم مي كني؟
به سوي كه مي فرستي ام؟
به سوي آشنايان و نزديكان؟تا از من ببرند و روي برگردانند.
يا به سوي غريبان و غريبه گان تا گره در ابرو بيافكنند و مرا از خويش برانند؟
يا به سوي آنان كه ضعف مرا مي خواهند و خواري ام را طلب مي كنند؟
............ . .. من به سوي ديگران دست دراز كنم؟در حالي كه خداي من تويي و تويي كارساز و زمامدار من.
............ .. .. اي توشه و توان سختي هايم!
اي همدم تنهايي هايم!
اي فرياد رس غم وغصه هايم!
اي ولي نعمت هايم!
............ . ... اي پشت و پناهم در هجوم بي رحم مشكلات!
اي مونس و مامن و ياورم در كنج عزلت و تنهايي و بي كسي!
اي تنها اميد و پناهگاهم در محاصره ي اندوه و غربت و خستگي!
اي كسي كه هر چه دارم از توست و از كرامت بي انتهاي تو!
............ . .. تو پناهگاه مني!
تو كهف مني!
تو مامن مني!

وقتي كه راه ها و مذهب ها با همه ي فراخي شان مرا به عجز مي كشانند و زمين با همه ي وسعتش بر من تنگي مي كند و ...........
............ ... اگرنبود رحمت تو بي ترديد من از هلاك شدگان بودم.
و اگر نبود محبت تو بي شك سقوط و نا بودي تنها پيشروي من ميشد.
............ ... اي زنده!
اي معناي حيات! زماني كه هيچ زنده اي در وجود نبوده است.
............ ... اي آنكه :
با خوبي و احسانش خود را به من نشان داد.
و من با بدي ها و عصيانم در مقابلش ظاهر شدم.
............ .. . اي آنكه:
در بيماري خواندمش و شفايم داد.
در جهل خواندمش و شناختم عنايت كرد.
در تنهايي صدايش كردم و جمعيتم بخشيد.
در غربت طلبيدمش و به وطن بازم گرداند.
در فقر خواستمش و غنايم بخشيد.
.......... من آنم كه بدي كردم ... من آنم كه گناه كردم.
من آنم كه به بدي همت گماشتم.
من آنم كه در جهالت غوطه ور شدم.
من آنم كه غفلت كردم.
من آنم كه پيمان بستم و شكستم.
من آنم كه بد عهدي كردم .....
و ....... اكنون باز گشته ام.
باز آمده ام با كوله باري از گناه و اقرار به گناه.
پس تو در گذر اي خداي من!
ببخش اي آنكه گناه بندگان به او زيان نمي رساند.
اي آنكه از طاعت خلايق بي نياز است و با ياري و پشتيباني و رحمتش مردمان را به انجام كارها ي خوب توفيق مي دهد.
............ ... معبود من!

اينك من پيش روي توام و در ميان دست هاي تو.
آقاي من!
بال گسترده و پر شكسته و خوار و دلتنگ و حقير.
نه عذري دارم كه بياورم نه تواني كه ياري بطلبم.
نه ريسماني كه بدان بياويزم.
و نه دليل و برهاني كه بدان متوسل شوم.
چه مي توانم بكنم؟ وقتي كه اين كوله بار زشتي و گناه با من است ؟!

انكار؟!
چگونه و از كجا ممكن است و چه نفعي دارد وقتي كه همه ي اعضا و جوارحم به آنچه كرده ام گواهي مي دهند؟
............ .. خداي من!
خواندمت پاسخم گفتي.
از تو خواستم عطايم كردي.
به سوي تو آمدم آغوش رحمت گشودي.
به تو تكيه كردم نجاتم دادي.
به تو پناه آوردم كفايتم كردي.
خدايا!
از خيمه گاه رحمتت بيرونمان مكن.

از آستان مهرت نوميدمان مساز.
آرزوها و انتظارهايمان را به حرمان مكشان.
از درگاه خويشت ما را مران.
............ .... اي خداي مهربان!
بر من روزي حلالت را وسعت ببخش.
و جسم و دينم را سلامت بدار.
و خوف و وحشتم را به آرامش و امنيت مبدل كن.
و از آتش جهنم رهايم ساز.
............ .... خداي من!
اگر آنچه از تو خواسته ام عنايتم فرمايي , محروميت از غير از آن زيان ندارد.
و اگر عطا نكني هر چه عطا جز آن منفعت ندارد.




يا رب! يا رب! يا رب!
............ .... خداي من!
اين منم و پستي و فرو مايگي ام.
و اين تويي با بزرگي و كرامتت.
از من اين مي سزد و از تو آن ............ ...
........." چگونه ممكن است به ورطه ي نوميدي بيافتم در حالي كه تو مهربان و صميمي جوياي حال مني."

......... خداي من!
تو چقدر با من مهرباني با اين جهالت عظيمي كه من بدان مبتلايم!
تو چقدر درگذرنده و بخشنده اي با اين همه كار بد كه من مي كنم و اين همه زشتي كردار كه من دارم.

.......... خداي من!
تو چقدر به من نزديكي با اين همه فاصله اي كه من از تو گرفته ام.
...... تو كه اينقدر دلسوز مني! .....

...... خدايا تو كي نبودي كه بودنت دليل بخواهد؟
تو كي غايب بوده اي كه حضورت نشانه بخواهد؟
تو كي پنهان بوده اي كه ظهورت محتاج آيه باشد؟

...... كور باد چشمي كه تو را ناظر خويش نبيند.
كور باد نگاهي كه ديده باني نگاه تو را درنيابد.
بسته باد پنجره اي كه رو به آفتاب ظهور تو گشوده نشود.
و زيانكار باد سوداي بنده اي كه از عشق تو نصيب ندارد.

...... خداي من!
مرا از سيطره ي ذلت بار نفس نجات ده و پيش ازآنكه خاك گور بر اندامم بنشيند از شك وشرك رهايي ام بخش.

...... خداي من!
چگونه نا اميد باشم در حالي كه تو اميد مني!
چگونه سستي بگيرم ,چگونه خواري پذيرم كه تو تكيه گاه مني!
اي آنكه با كمال زيبايي و نورانيت خويش چنان تجلي كرده اي كه عظمتت بر تمامي ما سايه افكنده.

يا رب! يا رب! يا رب!
 

---------------------------
---------------------------
 ((((البته این بند آخر رو اکثر علما از امام حسین نمیدون و تو کتبشون نمیارن.
به نظر منم مال امام حسین نیست.))))
                        .مهتا.
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم آبان 1389ساعت 12:51  توسط مهتا  | 

دارم کتاب الکترونیکی "دنیای سوفی" رو می خونم .یک کتاب جذاب فلسفیه واسه اونا که فلسفه رو دوست دارن اما  هیچی ازش نمی دونن و مثل من تحصیلات علوم انسانی ندارن.

کتاب با روایت سوم شخص به ماجراهای «سوفی آموندسن»، دختر چهارده سالهٔ نروژی می‌پردازد که با مادرش زندگی می‌کند. در ابتدای داستان، سوفی نامه‌هایی از یک فرستندهٔ ناشناس دریافت می‌کند که در آن‌ها سؤال‌هایی مانند «تو کیستی؟» و «جهان چگونه به وجود آمد؟» نوشته شده‌اند. مدتی بعد او بسته‌های بزرگتری دریافت می‌کند که آغازگر یک دورهٔ آموزش فلسفه برای او هستند. سوفی به زودی پی می‌برد که تمام بسته‌ها توسط «آلبرتو ناکس» برای وی ارسال می‌شوند. آلبرتو سوفی را قدم به قدم با تمدن یونان باستان، ظهور مسیحیت و تاثیر آن روی فلسفهٔ یونانی، قرون وسطی و نیز دوران رنسانس، باروک و رمانتیسیسم آشنا می‌کند. در کنار این، ماجراهایی که بین سوفی و مادرش و دوستش به اسم یووانا رخ می‌دهد، به داستان لحنی شبیه داستان‌های نوجوانانه می‌دهد که خواننده را به دنبال کردن ماجرا ترغیب می‌کند.

اگه خواستین بگین براتون ایمیلش کنم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم مهر 1389ساعت 19:20  توسط مهتا  | 

داشتم پست قبلیمو نگاه میکردم

با خودم گفتم عجب آدمیما.از سه تار و موسیقی و استراحت و ارشد و کتاب دور افتادم اما میگم راضیم.

ولی دیدم درسته،واقعا" راضیم.

همینه دیگه همش که نباید به فکر تفریح و راحت طلبی  بود.خودخواهی خوشبختی نمیاره.من خوشبختم چون با گذشت ،صبوری ،تلاش و امید دارم از زندگی جدید لذت می برم و یک نفر دیگه رو هم با این ویژگی هام خوشبخت میکنم.همونطور که طرف مقابلم اینارو میدونه،رعایت میکنه و قدرشناسه.در حالیکه با کمی تغییر تو برخوردها و عکس العملا روزگار برای هردومون تلخ میشد.دوست ندارم فکر کنید شعار میدم.اما حرفامو جدی میگم و

بازم برای همتون آرزوی آرامش میکنم.

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم شهریور 1389ساعت 17:34  توسط مهتا  | 

سلام

الان یک لحظه که دست از کار کشیدم اونم به خاطر گرفتگی گلو و حنجره(خواننده نیستما به ۲۵ نفر تلفن زدم )،به ذهنم رسید که بیام سراغ وبلاگ.

بازم فرصت نوشتن ندارم.فقط میخوام بگم  بعد ازدواج   انقدر کار ریخته سرم که از همه ی علائقم جدا شدم.

سه تار ،موسیقی، کتاب،ارشد،تفریح.

البته راضیما.فقط همین یه مضرت که گفتم اذیتم میکنه.

امیدوارم به مرور زمان همه چی اروم بشه.

شاید دلیل این مشغله اینه که به زندگی جدیتر نگاه میکنم و وظایفم زیاد شده.به هرحال دلم تنگ شده براتون و براتون ارزوی موفقیت و ارامش دارم.

راستی نماز روزه تون قبول.التماس دعا.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم مرداد 1389ساعت 12:43  توسط مهتا  | 

اولش می خواستم از مزایا و معایب ازدواج بگم براتون.اما دیدم فعلا" بهتره از ارشد و کنکورای ماهی یه بارش بگم.

حتما" میدونین که الان بزرگترین دغدغه ی جوونای ما ارشد گرفتنه.دیگه سد کنکوری وجود نداره.تو هر خونواده ی ایرانی یه سه چهارتایی لیسانسیه ی بیکار وجود داره.که همه شونم آرزوی ارشد گرفتن دارن.احتمالا" تا ۵-۴ سال دیگه تو هر خونواده ی ایرانی ۴-۳ تا مدرک فوق لیسانس به دیوار کوبیده شده و همینطور یکی دو سال دیگه ش تو ایران همه آقای دکتر و خانم دکترن.

برام جالبه رو این تحقیق کنم ببینم آیا با همین شیب ،سطح سواد هم به معنای واقعیش تو جامعه داره بالا میره یا نه؟

اگه نظر فعلیمو بخواید بدونید میگم نه.چون قضیه ش درست شبیه همون راه های حمل و نقل و جاده هاس که مال زمان رضا خان مرحومه و لی هر بالای ۱۸ سالی یه سمند یا پرشیا یا ۲۰۶  زیر پاشه.

میخوام بگم چیزی که به ما یاد میدن و جایی که میریم و مدرک می گیریم ارزشی به نام سواد بهمون نمیده.

یه بعد دیگه ی بحث بار مالیشه.ارشد و کنکور ارشد تبدیل به یه بازار چند برابر پر رونق تر از کنکور لیسانس واسه دلالان(بخش عظیمی از جامعه ی فعال کشور) شده.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم خرداد 1389ساعت 16:53  توسط مهتا  |